قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

بعد چهارم

بعد چهارم
 
امیدوارم این وبلاگ بتونه باعث به وجود اومدن حتی کوچکترین تغییرات مثبت در زندگی شما بشه.

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط Hesam
در همسایگی ام بانویی ارمنی با دینی مسیحی زندگی میکرد و اینچنین بود:

مسلمان نیست ولی دروغ نمیگوید

مسلمان نیست ولی همیشه از حال همسایگان باخبر است

مسلمان نیست ولی همیشه خدا را شکر میکند

مسلمان نیست ولی همیشه خندان است

مسلمان نیست ولی پاک دامن است

مسلمان نیست ولی به مردم کمک میکند

مسلمان نیست ولی برای مسلمانان دعا میکند

و من مسلمانم ولی . . .


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط Hesam
واقعا دقت کردین این همه تجملات و سختی که هرروز ما دچارشیم برای چیه؟؟

گاهی اوقات خودمونم خسته میشیم 

واقعا چرا ماها اینهمه درگیر خود نمایی شدیم؟

چرا؟!!

ما ملتی هستیم که افتخارات زیادی در طول تاریخ کسب کردیم و چیز هایی داریم که خیلی ارزشمند تر از این تجملات و زندگی های ظاهریه.

واقعا ایران یعنی این؟؟!! ایرانی یعنی اینکه سعی کنیم مثل اروپایی ها پارتی بگیریم و مشروب بخوریم؟؟!! فقط اینو یاد گرفتیم از اونا؟؟!!

برام تعجب آوره گاهی آدم هایی رو میبینم در اطرافم با ادعای زیاد تو فرهنگ اما فرهنگ رو فقط تو ماشین وارداتی و خونه چند میلیاردی و مهمونی های آنچنانی میبینن

انسانیت و آدم بودن پول نمیخواد گاهی اوقات یاد قدیما میوفتم که چقدر ساده پسر بچه ای کوچک زنبیل یه پیرزن رو تا دم خونه اش میبرد و پیرزن با شکلاتی از پسر تشکر میکرد . چقدر خوب زیبا ساده و لطیف بود


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم فروردین 1393 توسط Hesam
دلم تنگ شده بود برای وبلاگم حس جالبی

دوباره برگشتم 

سلام بر همه دوستان عزیز . . .


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام آذر 1391 توسط Hesam
روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟!

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟! یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟!

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 توسط Hesam

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند : چرا دیر می‌آیی؟

جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. . .

------------------------------

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود

یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود ...

------------------------------

مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست

یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .


------------------------------

مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می‌کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه‌ی سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه‌ی قبل را مرور می‌کنیم!!!

سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده  و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود . . .

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 توسط Hesam

همیشه نیاز نیست برای خوشحالی به چیز خیلی بزرگ یا کارهای خیلیمتفاوتی فکر کنیم. 

فقط کافیست به چیزهای کوچک اطرافمان بیشتر دقت کنیم. همین.

1- یک آغوش ، وقتی بیشتر از هر زمانی بغل لازمی

2- وقتی یه نی نی عطسه می کنه

3- وقتی به کافه چی میگی همون همیشگی

4- راننده به خاطر تو یک ترانه را دوبار پخش کند

5- خنکی اونطرف بالش

6- لیسیدن انگشت های پفکی

7- جلو نشستن توی تاکسی

8- بوی بنزین

9- صورتتو خیس کنی و نسیم بخوره بهش

10- خاروندن رد کش جوراب

11- به یاد آوردن داستان آشنایی ات با کسی

12- زوج های سالخورده ای که دست هم را گرفته اند

13- وقتی سوتی می دی و هیچ کس حواسش نیست

14- ته دیگ سیب زمینی ماکارونی

15- حس خوابیدن تو رخت خواب خودت یعد از یک مسافرت طولانی

16- از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی

17- نقاشی کشیدن روی شیشه بخار گرفته

18- وقتی خط خطی های هم کلاسیت رو توی کتابای قدیمی میبینی

19- اسم عطرتو بپرسن

20- خنده نوزاد توی خواب

21- هوای توی گل فروشی

22- مو روی تنت سیخ بشه بس که موزیک فوق العاده است

23- گاز گرفتن کسی که دوسش داری

24- همخوانی چند نفری با آهنگ ضبط ماشین توی جاده

25- تکیه دادن به شوفاژ بعد از برف بازی

26- لب خندی از یک غریبه

27- تو اولین نفری باشی که از یک مسیر برفی رد میشه

28- وقتی کسی میرسوندت خونه و تا نرفتی تو ، راه نمیوفته

29- شنبه تعطیل


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آذر 1391 توسط Hesam
اگر روزی دشمن پیدا کردی, بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی
 
اگر روزی تهدیدت کردند, بدان در برابرت ناتوانند
 
اگر روزی خیانت دیدی, بدان قیمتت بالاست
 
اگر روزی ترکت کردند , بدان با تو بودن لیاقت می خواهد
 
پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید
 
اگر آفتاب را به نظاره بنشینی، سایه را نتوانی دید
 
امروز نخستین روز آینده ی توست
 
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب،ما آن قدر بهدربسته نگاه می کنیم ، که در باز شده را نمی بینیم
 
آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید
 
برای خود زندگی كنیم نه برای نمایش دادن آن به دیگران
 
سفری به طول هزار فرسنگ با یك گام آغاز می شود
 
بازنده ها در هر جواب مشكلی را می بینند، ولی برنده در هر مشكلی جوابی را می بیند
 
به جای موفقیت در چیزی كه از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شكست بخورم كه از آن لذت می برم
 
بادبادك تا با باد مخالف روبه رو نگردد ، اوج نخواهد گرفت
 
آن‌چه را که در مزرعه ذهن خود کاشته‌اید درو خواهید کرد
 
اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد
 
آن كه امروز را از دست می دهد ! فردا را نخواهد یافت
 
هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
 
چنان باش كه بتوانی به هر كس بگویی مثل من رفتار كن
  
 
انسان هر چه بالاتر برود احتمال دیده شدن وصله ی شلوارش بیشتر می شود . ادیسون
 
هنگامی که درگیر یک رسوایی می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))
 
عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند
(( مارک تواین ))
 
من نمیگویم هرگز نباید در نگاه اول عاشق شد اما اعتقاد دارم باید برای بار دوم هم نگاه کرد .(( ویکتور هوگو ))
 
هرگز به احساساتی که در اولین بر خورد از کسی پیدا می کنید نسنجیده اعتماد نکنید
(( آناتول فرانس ))
 
تصمیم خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد
(( پائولوکوئیلو ))
 
مهم نیست چه پیش آمده ، تحمل کن و اندوه خود را زیر لبخندی بپوشان
( دیل کارنگی )
 
علف هرزه چیست ؟گیاهی است که هنوز فوایدش کشف نشده است
(( امرسون ))


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 توسط Hesam

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت


و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده که خیلی جالبه بخونید :

دخترک خندید و

پسرک ماتش برد !

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست،

حرمت باغچه و دختر کم سالش را

از پسر پس گیرد !

غضب آلود به او غیظی کرد !

این وسط من بودم،

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم،

بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان ِ

تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام !

هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد 1391 توسط Hesam

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،

اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.

سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!!!!!

بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد،

خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.

جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی ...

نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت

و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود.

همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...

اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد

 یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.

 همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود...


و اما امروز

امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.

از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت و ...

داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا !!!! رینگ اسپرت تا...

و حال ، این تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!

مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!

متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...!!

 

ورشكسته شدن انتشارت !!

بی سوادی دانشجوها !!

بی سوادی مدرسین !!

عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر !!

تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ...برایمان مهم نیست ،

ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم!!!!!!! ...

می شود كتابها نوشت...

خلاصه اینكه این روزها

لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم!!!!

فقط كافیست یك ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست اونوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم

هركس تنها به فكر خویش است، به فكر تن خویش!


قحطی امروز که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم :


قحطى اخلاق است!

قحطی همدلیست!

قحطى رأفت است!

قحطی عشق است!


قحطی انسانیت است!!!!!



 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم مرداد 1391 توسط Hesam

با آدم ضعیف تر از خودتون تا حالا پینگ پونگ بازی کرده اید؟

منظورم اینایی هستن که تازه راکت بدست شده اند و چند ساعتی مربی داشته

اند و تازه از استایل والیبال اومده اند تو تنیس روی میز (با راکت اسبک میزنند)

خیلی عجیبه که اینها چون بد بازی میکنند ، نمیتونی ببریشون و اصلا هم مهم

نیست مهارتت ! طرف عملا یه بازی دیگه میکنه و توهم زده که پینگ پونگ داره

بازی میکنه...من و تو هم عملا تو این توهم وقتمون حروم میشه واتفاق بدتر اینه که وقتی با یه آدم حسابی میشینی پای بازی میبینی مهارتت خیلی کم شده و طول میکشه تا برسی به سطح بازی اصلی خودت!

اینها را نوشتم تا بگم حرف اصلیم را 

وقتی با یه آدم کم فهم معاشرت میکنی یا آدمی که خودش را به نفهمی میزنه

وقتی با یه آدم خاله زنک دم به دم میشی

وقتی با آدم احمق دمخور میشی که قضاوتهای عجیب غریب و خرافی داره و تحملش میکنی ،

وقتی با یه آدم روبرو میشی که دغدغه هایش مسکن ورستوران و لباس برند و...

دیگه انتظار نداشته باش که

از حروم شدن وقتت غصه بخوری

از درجا زدنت هم خجالت نمیکشی

از تجمع برنامه ای نصفه عمل شده و کارهای نیمه تمامت هم ککت نمیگزه

از نخواندن آخرین مقاله تخصصی رشته ات ، بهت بر نمیخوره

یا ندیدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهیم بلند حافظ و مولوی و .... دردت نمیاره

داری بی غیرت میشی عزیزم

به مردنت ادامه بده

 یا مثل یه بزرگمرد از این وضعیت بیا بیرون و نذار

زنده به گور بشی و بشی  یه مرده متحرک...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 توسط Hesam

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود، شنيد که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند. فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد، ولي داروساز توجهي نمي کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه مي خواهي؟

دخترک جواب داد: برادرم خيلي مريض است، مي خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد؟!!

دختـرک توضيح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چيزي رفته و بابايم مي گويـد که فقط معجـزه مي تواند او را نجات دهد، من هم مي خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خيلي مريض است، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من کجا مي توانم معجزه بخرم؟

مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت، از دخترک پرسيد: چقدر پول داري؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدي زد و گفت: آه چه جالب، فکـر مي کنم اين پول براي خريد معجزه برادرت کافي باشد!

بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر مي کنم معجزه برادرت پيش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحي، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعـي بود، مي خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندي زد و گفت: پنج دلار بود که پرداخت شد .  



نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 توسط Hesam

اینگونه نگاه کنيد... 

.

.

.

مرد را به عقلش نه به ثروتش 

.

زن را به وفايش نه به جمالش 

.

دوست را به محبتش نه به کلامش 

.

عاشق را به صبرش نه به ادعايش 

.

مال را به برکتش نه به مقدارش 

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش 

.

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش 

.

غذا را به کيفيتش نه به کميتش 

.

درس را به استادش نه به سختیش 

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش 

.

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش 

.

نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش 

.

شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش 

.

دل را به پاکیش نه به صاحبش 

.

جسم را به سلامتش نه به لاغریش 

.

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم مرداد 1391 توسط Hesam

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد , او پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد

 

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟


پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم


پدر با عصبانيت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم" از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم , شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و منت خدا


پدر زمزمه کرد: (نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است )


عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد


و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد ,


پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت: "چرا او اينقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟

پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد , وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد او با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 توسط Hesam
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.
روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.


نوشته شده در تاريخ جمعه چهاردهم مرداد 1390 توسط Hesam


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
بک لینک فا